تبليغاتX
یه دختر آسمونی


یه دختر آسمونی

به نام خدای نازنینم

مامان گلم

و

همه ی مامانای گل دنیا روزتون مبارک باشه و ان شالله همیشه سایتون بالای سر ما باشه...

بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس

و دوباره
بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 21:32 توسط یه دختر آسمونی| |

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااام سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

صدتا سلام.....

وااااااااااااای که چقدر از خدا ممنونم بابت داشتن دوستای نازی مثل شماهااااا.....وووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووای که چقدر مهربون بودید در مقابل این همه بی معرفتی من...مرسی

حال و احوالتون چطوره؟؟؟خوبید ؟؟؟؟

ان شالله که همه خوب و خوش و سلامت باشید.....

من باااااااااااااااااااااااااااااز هم اومدم.....

نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 16:20 توسط یه دختر آسمونی| |

چنین گفت زرتشت:
” که سوزانید بدی را درآتش ، تا ز آتش برون آید نیکی”
پس تو نیز چنین کن
۴شنبه سوریتون مبارک
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 21:12 توسط یه دختر آسمونی| |

امروز یه روز خوبه برام....

یه اتفاق قشنگی که منتظرش بودم فکر کنم داره رخ میده.....

خدایا مرسیییییییییییی

نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 18:22 توسط یه دختر آسمونی| |

ولنتاین همه مبارک....
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 19:41 توسط یه دختر آسمونی| |

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام صدتا سلام به شما دوستای حسابی با معرفت خودم....

خوبید؟؟؟؟؟خوشید؟؟؟؟؟سلامتید؟؟؟؟؟

آخ وقتی وارد وبلاگم شدم همینجوری عرق شرمندگی از جبین پاک کردم بس که شما خوبید و این همه پیامای ناز مثل خودتون برام گذاشتین....واقعا ممنونم از همتون و اینکه قول میدم جبران کنم.

جونم بگه براتون دقیقا روزی که امتحانام تموم شد ترافیک و دوره ی مصرف اینترنتمم تموم شد و حسابی کفرم درومد .شارژو سپردم به پدر گرامی که از خودم تنبل تر بود و...بهتره بگم وقت نمی کرد تا اینکه دیگه امروز اینجانب عزمم رو جزم کردم ، رفتم و کاراشو انجام دادم و الانم در خدمت شمام....امشب ذوق مرگ نشم خوبه

دوستتون دارم و اینم بگم به یاد تک تکتون بودم....

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 21:48 توسط یه دختر آسمونی| |

سلام به روی ماه همه ،خوبید؟؟؟ببخشید یه ذره بی معرفت شدم و سر نمیزنم بهتون دیگه دانشگاه جز دردسر مگه چیزیم داره !!!شروع امتحاناست و باید درس خوند...

امیدوارم توو این مدت همه سلامت و موفق باشن...

نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت 21:56 توسط یه دختر آسمونی| |

 

آخر پاییز شد ، همه دم می زنند از شمردن جوجه ها !!

بشمار ، تعداد دلهایی که به دست آوردی

بشمار ،تعداد لبخند هایی که بر لب دوستانت نشاندی

بشمار ، تعداد اشک هایی که از سر شوق و غم ریختی

فصل زردی بود ، تو چقدر سبز بودی ؟

جوجه ها را بعدا با هم میشماریم  . .  .

                                                     یلدای همتون مبارک                                                        

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 21:39 توسط یه دختر آسمونی| |

من رقص دختران هندی را بیشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از روی عشق و علاقه می رقصند ولی پدر و مادرم از روی عادت نماز می خوانند.

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 23:50 توسط یه دختر آسمونی| |

سلام به دوستای گلم...خوبید؟؟؟؟

خداروشکر منم بد نیستم...

میگذره.

راستی بعد از کلی دوندگی ،حرص خوردن و سرو کله زدن با برادران حراست و ارائه ی مدرک و....(خلاصه بدبختی) ،اون یارو مفسده شرش از دانشگاهمون کم شد خداروشکر.

امیدوارم یه تجربه ی خوب بشه براش و یه کار دیگه پیدا کنه البته با حفظ و آبرو و تمایلات درونیش...ما که واسه کسی بد نمیخوایم و مقصر نبودیم...میگن از ماست که بر ماست همینه.

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 23:46 توسط یه دختر آسمونی| |

رمز نخواین لطفا دوستای گلم

با احترام زیاد و پوزش


:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 2:16 توسط یه دختر آسمونی|

فقیری پیش پادشاهی رفت و گفت: ما هر دو برادریم و حضرت آدم پدر من و تو ،ومادرمان حوا میباشد ولی من از مال دنیا چیزی ندارم و تو صاحب این همه ثروت و جاه و جلال هستی ،چه خوب است که سهم برادری من را بدهید.

پادشاه خدمتکار خود را صدا زد و گفت:

 یک دینار به این مرد بدهید و او را راه بیندازید.

فقیر پرسید:چرا در تقسیم ارث مساوات را رعایت نکردید؟

پادشاه گفت:

زود یک دینار را بردار و برو که اگر برادران دیگرت از این موضوع با خبر شوند از این هم کمتر به تو خواهد رسید....

نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 0:15 توسط یه دختر آسمونی| |

سلام هانای عزیزم...

واسه من یه نظر گذاشته بودی که خوندم و باهات حرف داشتم در اون باره اما آدرس وبلاگت رو نذاشته بودی  .جستجو کردم و متاسفانه  نتونستم پیدات کنم .امیدوارم این بار که تشریف میاری این مطلب رو بخونی و آدرس وبلاگت رو برای من بذاری تا بهت سر بزنم گل نازم...مرسی از اومدنت

نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 23:38 توسط یه دختر آسمونی|

تیمور لنگ آوازه ی مطربهای هندوستان را شنیده بود و وقتی به آن کشور رسید مطربها را به حضور طلبید.مطرب کوری را به حضور شاه آوردند.او سرود زیبایی خواند و تیمور از صدای مطرب خوشش آمد وپرسید:

نام این مطرب چیست؟

مطرب خودش زبان باز نمود و گفت:اسم من دولت است.

تیمور پرسید مگر دولت هم کور میشود؟

مطرب جواب داد اگر دولت کور نبود که به خانه ی لنگ نمی آمد.

تیمور از این جواب خشنود شد و خلعت بزرگی به او داد...

نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 23:33 توسط یه دختر آسمونی| |

کفن و دفن اجساد طاهره شهداء کربلا


پیكرهای مطهر شهدای كربلا سه روز بر روی زمین ماند تا این كه روز دوازدهم محرم قبیله بنی اسد برای به خاكسپاری شهدا وارد زمین پر بلای كربلا می‌شوند.

امام سجاد(علیه السلام) جهت تدفین و تشخیص شهدای كربلا مخصوصاً دفن پدر معصومش، حضرت امام حسین(علیه السلام) به حكم این ‌كه «امام را جز امام كسی تغسیل و تكفین و تدفین نمی‌كند» از راه اعجاز از كوفه و زندان ابن زیاد به كربلا آمد و پیكرهای مطهر شهدا را دفن نمود.

امام‌‌رضا(علیه‌السلام) در مناظره خود با پسر ابوحمزه فرمود: به من بگو آیا حسین بن علی (علیهماالسلام) امام بود؟ گفت آری.

فرمود: پس چه كسی امر دفن او را به عهده گرفت؟ گفت: علی بن الحسین(علیه السلام).

امام فرمود: علی بن الحسین كجا بود؟ گفت در كوفه نزد پسر زیاد زندانی بود اما بدون این كه آنها با خبر شوند به كربلا آمد و امر دفن پدر را سپری كرد و سپس به زندان برگشت.

عمر بن سعد، فرمانده سپاهیان عبیدالله بن زیاد، پس از پایان ماجرای عاشورا، در روز یازدهم محرم أجساد كشته های سپاه خویش را شناسایی و گردآوری كرد و آنان را دفن نمود و در حالی كه كشته های اهل بیت(ع) و بدن مقدس امام حسین(ع) و سایر شهیدان و یارانش بر زمین مانده بود، كربلا را به قصد كوفه ترك كرد.

گروهی از قبیله بنی اسد كه در "غاضریه" در نزدیكی كربلا ساكن بوده و به كشته شدن امام حسین(ع) و یارانش به دست سپاه حكومتی امویان اطلاع یافتند، در روز سیزدهم محرم وارد كربلا شده و پیكرهای مقدس شهیدان را گردآوری نمودند و سپس بر آنان نماز گزارده و در همان جا به خاك سپردند.

بدین گونه، بدن مطهر اباعبدالله الحسین(ع) را در همین مكانی كه اكنون معروف است، دفن كرده و فرزند رشیدش حضرت علی اكبر(ع) را در پایین پای پدر به خاك سپردند و برای سایر شهیدان در پایین قبر امام حسین(ع)، قبر بزرگی حفر و همگی را در آن جا دفن نمودند. غیر از بدن های مطهر حضرت عباس بن علی(ع)، حبیب بن مظاهر و حرّ بن یزید ریاحی كه هر یك را در مكانی دیگر به خاك سپردند.

حضور امام سجاد(علیه السلام) در كربلا و قتلگاه، یك امر غیر عادی و سؤال برانگیز است ولی قدرت خاصه و اعجازی كه خدا برای امامان معصوم، از جمله امام سجاد(علیه السلام) قرار داد، در چنین موردی لازم است. چرا ‌كه اولا طایفه بنی اسد برای شناسایی پیكرهای بی سر شهیدان كربلا و بدن‌هایی كه بر اثر تاخت و تاز سمّ اسبان دشمن و نیز شمشیر و نیزه‌ها، متلاشی گردیده، سخت حیران و سرگردان بودند و به خاطر ترس از بقایای احتمالی سپاه دشمن، شتاب در امر دفن داشتند و با گریه و زاری از همدیگر می‌پرسیدند و هیچ كدام هم واقعاً نمی‌شناختند.

بنی‌اسد در آغاز مراسم تدفین، سواركاری را دیدند، پس، از ترس خود را پنهان كردند. پس از شناختن سوار، همه دور امام جمع شدند، تسلیت و تعزیت گفتند. امام به حكم «لانّ الامام لایلی امره الا الامام مثله»، شهدای بنی‌‌هاشم و انصار و اصحاب را معرفی كرد و خود به گودال قتلگاه رفت و صورت به رگ‌های بریده پدر نهاد و گریه‌های زیادی كرد. آنگاه چند قدم عقب‌تر، خاك را با دست خود كنار زد، قبری ساخته و لحدی آماده نمایان شد كه پیكر پدر شهید را در آن دفن و به خاك سپرد...

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 22:32 توسط یه دختر آسمونی| |

السلام علیک یا ابا عبدلله الحسین (ع)

روزی پیغمبر خدا وارد خانه ی امیرالمومنین شد،صدای فاطمه دخترش را شنید که  با یکی حرف میزند و

گریه میکند...به سمت او رفت و پرسید فاطمه جان با  چه کسی حرف میزنی دخترم؟؟؟؟چرا گریه میکنی؟؟؟

آن بانو فرمود با :با طفل درون رحمم حرف میزنم پدر...مرتب میگوید: انا مظلوم...انا غریب...انا عطشان...

و باز هم گریست...

پیغمبر خدا فرمود:

دخترم ،فاطمه جان ! فرزند تو پسر است،نام او حسین است و روزی سر او را  بین دو نهر از تنش جدا خواهند کرد و...

آنگاه واقعه ی عاشورا را برای او شرح داد...

 شب عاشوراست.

چقدر دلم گرفته...

بارالها

به حق این شب بزرگت قسم

به حق امام حسین و یاراش قسم

به حق این همه اشک مومنینت

به حق اون طفل شیرخواره

به حق صبر زینبت

به حق اون همه خون مقدسی که ریخته شد:

ظهور امام زمان رو نزدیک کن، همه ی مریضارو شفا بده،مشکلات همه رو حل کن، همه ی جوونارو عاقبت بخیر کن ،همه ی بی خونه هارو خونه دار کن،به همه ی اونایی که منتظر یه بچه ان لطفت رو عطا کن .کار و شغل همه ی جوونارو درست کن،شرایط ازدواج واسه همشونو فراهم کن،پدر مادر همه ی مارو حفظ کن و ببخش و به درد دل همه مثل همیشه گوش بده و مارو به راهی که برامون بهتره هدایت کن و دست کمک و لطفتو از کمرمون بر ندار که بی تو هیچیم...فدات بشم خدای نازم.

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 23:17 توسط یه دختر آسمونی| |

امروز برای چندمین بار یه جوون خودشو از روی یکی از پل های شهرمون پایین انداخت و خودکشی کرد...وقتی تو تاکسی از اونجا رد میشدم تنم لرزید.چقدر جای تاسف داشت که بعضی از مردم با عجله و هیجان و لذت نگاه میکردن اما اگه بودن دست دو نفر که همدیگرو دوست دارن ،تو دست هم یا دیدن پیشرفت یک دوست ، آشنا و....از این موضوعا ،با نفرت بهش نگاه میکنن.عجب روزگاری.

خدایا مشکل همه ی جوونارو حل کن و از افسردگی و احساس بیهوده بودن نجاتشون بده...آمین

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 22:3 توسط یه دختر آسمونی| |

آقا  یه سوال دارم...

به نظر شما یه آدم تا چه حد میتونه مفسد وپست باشه؟؟؟؟

 (ببخشید اینطوری بی ادب شدم یهو ،و شرمندم که درباره ی یکی از اشرف مخلوقات خدای ملوسم اینطوری دارم حرف میزنم.اما دیگه جایی برای ادب و احترام باقی نذاشته این یاروو).

الان هم خوشحالم هم ناراحت....

خوشحال بابت اینکه  امروز یه کاری کردم  که باعث امنیت عفت و آبروی خیلی از هم کلاسی های بی زبون ،خجالتی و البته ترسوم میشه که قدرت نه گفتن ندارن اونم در مقابل فسادای اخلاقی ، و ناراحت بابت اینکه چرا به بعضی ها مثل این شخص مفسد  میگیم انسان.کسایی که با حییوون هیچ فرقی نمیکنن...وااای خدایا...

دلم نمیخواد دربارش حرف بزنم اما اگه کسی فضولیش گل کرد راحت بگه چشم توضیح میدم .هرچند به نظر من بازگو کردن این مسائل یه جورایی لازمه .اینجوری آدم یادش میاد که حواسش باید روز به روز بیشتر جمع باشه...نه؟؟؟؟

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 1:16 توسط یه دختر آسمونی| |

مفاهيم عشق


ديرباز بشر به پديده عشق علاقه مند بوده است اما تـا امـروز تعريف دقيق و فراگيري از عشق كه بتــوانـد هـمه را قانع سازد ارايه نگرديده است. برخي معـتقدنـد كـه بـطـورغريزي عشق را مي شناسند بنابراين اصلا زحمت تعريف كـردن آن را بـه خـود نـمي دهــنـد. امـا درسـالـهـاي اخـيـر دانشمندان تـحـقـيـقـات گـسترده اي درباره عشق صورت داده و به يافته هاي بسيار جالبي نيز دست يافتـه انـد. از جمله آنها مـيـتـوان به فرضيه: "مثلث عشق" اشاره كـرد. اين فرضيه عشق را به سه مولفه تقسيم بندي مـيـكنـد: صميميت، شهوت(هوس) و تعهد.

هـمچنـيـن بـه واسـطه آزمـايشـات گـونـاگون تـفاوتهاي ابراز عشق در دو جنس مرد و زن مشخص گرديده اند. براي مثال مشـخص شده كـه زنـان در عـشـق بـه دوسـتي و منافع مـشـتـرك بـيـشتـر بـها مي دهند و بـيـشتر از مـردها از حـسادت رنـج بـرده و وابـستگي بيشتري به فرد مقابل خود پيدا مي كنند. در زيـر به سبـك هاي مـخـتـلف عشـق اشاره گرديده است:

1- اروس(EROS): عشق شهواني - عـشق بـه زيبايي - فاقد منطق - عشق فيزيكي كه بواسطه جذابيت و كشش هاي جسماني و يا ابراز آن بطور فيزيكي نمايان ميگردد -همان عشق در نگاه اول - با شدت آغاز شده و بسرعت فروكش ميكند.

2- لودوس(LUDUS): عـشق تـفنني - ايـن عشـق بـيـشتـر مـتعلق به دوران نوجواني ميباشد - عشق هاي رمانتيك زودگذر - لودوس ابراز ظاهري عشق ميباشد - كـثرت گرا نسبت به شريك عشقي - به اصطلاح فرد را تا لب چشمه برده و تشنه بازمي گرداند -رابطه دراز مدت بعيد بنظر ميرسد.

3- فيلو(PHILO): عشق بـرادرانـه - عـشـقـي كـه مبتني بر پيوند مشترك مي باشد -عـشقي كـه بـر پـايـه وحـدت و هـمـكاري بـوده و هـدف آن دسـتـيـابي بـه منافع مشترك ميباشد.

4- استورگ(STORGE): عشق دوستانه - وابسته به احترام و نگراني نسبت به منافع مـتقابل - در اين عشق همنشيني و همدمي بيشتر نمايان مي باشـد - صـمـيـمـانـه و متعهد- رابطه دراز مدت است - پايدار و بادوام - فقدان شهوت.

5- پراگما(PRAGMA): عشق منطقي - اين مختص افرادي است كه نگران اين موضوع ميباشند كه آيا فرد مقابلشان در آينده پدر يا مادر خوبي براي فرزندانشان خواهند شد؟ عشقي كه مبتني بر منافع و دورنماي مشترك مي باشـد - پـايـبند بـه اصـول مـنـطـق و خردگرا ميباشد - همبستگي براي اهداف و منافع مشترك.

6-مانيا(MANIA): عشق افراطي - انحصارطلب، وابسته و حسادت برانگيز - شيفتگي شديد به معشوق - اغلبا فاقد عزت نفس -عدم رضايت از رابطه - مانند وسوسه ميماند و ميتـواند بـه احساسات مبالغه آميز و افراطي منجر گردد - عشق دردسر ساز - عشق وسواس گونه.

7-اگيپ(AGAPE): عشق الهي - عشق فداكارانه و از خودگذشته-عشق نوعدوستانه (تمايل انجام دادن كاري براي ديگران بدون چشمداشت) - عشق گرانقدر .

پژوهشها حاكي از آن ميباشد كه زنان بيشتر به عشق از نوع پراگما، استورگ و مانيا و مردان به لودوس و اروس گرايش دارند.


نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 17:15 توسط یه دختر آسمونی| |

گفتم راه مخوف است،پشتوانه ای ده!

گفت:امید را در کوله بارت بگذار و عقل را در چشمانت.

گفتم :پشتوانه ای دیگر ده!

گفت:در لحظه باش

در لحطه زندگی کن

در لحظه بمیر

این بهترین پشتوانه برای توست.

(این یکی از اشعار دبیر  خوب گذشتم خانوم کیانوش راده از کتاب پله های تنهایی...چقدر دلم براش تنگ شده...همیشه از دبیرای دین و زندگی که داشتم بدم میومد چون انسانهایی بودن با عقایدی به ظاهر خوب و آسمونی اما باطنشونو خیلی خوب تو شرایطای خاص نشون میدادن که باعث تعجب و ناراحتی همه میشدن...یه دبیر دین و زندگی داشتیم که همیشه هر چی از دهنش در میومد به دوستم که مذهبش سنی بود میگفت و  از کلاس بیرون مینداختش و میگفت تو مسلمون نیستی ،شما چه میدونید خدا کیه و...نمیذاشت حتی به درس گوش کنه و همش تحقیر و بد وبیراه...وای خدایا هیچ وقت اشکای اون دوستمو که به خاطر تحقیرای مثلا اون معلم با خدا ریخته میشد و یادم نمیره...چقدر ماه بود ،دختری بود بسیار بسیار مهربون...نمازش قضا نمیشد و هیچ وقت خنده از رو لباش محو نمیشد .همه چی تمام بود...چقدر متاسف بودم و هنوزم هستم واسه اون دبیر که خیلی مسائل و نادیده میگرفت...اما دوران پیش دانشگاهی تمام بدیای گذشته تبدیل به خوبی شد و جمع شد تو وجود یه دبیر گل و مهربون یعنی خانوم کیانوش راد...شنیدن حرفاش دیوونم میکرد همیشه منتظر بودم که نوبت به درس دین و زندگیمون برسه تا بازم با اون صدای قشنگ و مهربونش برامون حرف بزنه...عقایدش قشنگ بود و بیانشون قشنگ تر ...اینقدر همه دوستش داشتن که حتی شمارشو به همه داد و گفت که هر کس هر مشکلی داشت و دلش میخواست حرف بزنه میتونه باهام تماس بگیره و میتونم کمکش کنم...خلاصه اینکه معنای واقعی یک معلم بودن ،انسانیت داشتن،همه و همه تو وجود این خانوم عزیزم بود .امیدوارم همیشه سلامت و موفق و شاد باشه هرجا که هست...دارم دنبالش میگردم .دعا کنید پیداش کنم که حسابی دلتنگشم)

نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 16:41 توسط یه دختر آسمونی| |

السلام عليك يا أباعبدالله
وعلي الارواح التي حلت بفنائك عليكم مني جميعا
سلام الله أبدا مابقيت وبقي الليل والنهار
ولاجعله الله آخر العهد مني لزيارتكم
السلام علي الحسين
وعلى علي بن الحسين
وعلى أولاد الحسين
وعلى أصحاب الحسين

(فرا رسیدن ایام محرم رو به همه تسلیت میگم)

نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 0:32 توسط یه دختر آسمونی|

دیر آمدی موسا!

دوره ی اعجازها گذشته است

عصایت را به چارلی چاپلین هدیه کن

که کمی بخندیم.

نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 14:22 توسط یه دختر آسمونی| |

 

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.

در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت...

دختر موهایی ...


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 23:21 توسط یه دختر آسمونی| |

سلام سلام صدتا سلام

اولین سلام به خدای ملوسم که این همه عاشقشم..

دومیش تا صدمیشم به روی خوشگل تک تک شماها...خوبید دوستای نازنینم؟؟؟؟

من که امررررررررررررررررررروز زیادی عالیه حالم....اصلا تو پوست خودم نمیگنجم با اجازتون

از ۸ صبح کلاس داشتم امروز.نزدیکای ظهر بود که ....عشقم اومد....

بله...عشق من....بارووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون

این قدر که زیر بارون بودم وقتی رسیدم خونه کلا موش آب کشیده بودم...آخ که قشنگ ترین احساس من تو این لحظه هاس...

کلیم خندیدم امروز...پسرا جزوه هاشونو رو سرشون گرفته بودن که مبادا خراب شه مدل موشون ،دخترام از ترس پاک شدن آرایشا

پسره میگفت آخ جون حالا میشه زن پیدا کرد قیافه واقعیشون معلوم شده

عجباااا

الانم که دارم تایپ میکنم صدای شر شر بارون تو گوشمه....جاتون خالی...

دعا کنید فردا صبحم که میرم دانشگاه بارون باشه

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 22:0 توسط یه دختر آسمونی| |

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

اووووووووووووووووووووووووووووووومدم....

خوش اومدم...

خوبید؟؟؟؟خوشید؟؟؟؟سلامتید؟؟؟؟

سالم و خوب و راحتید؟؟؟؟؟

اول از همه موظفم که بگم فدای مهربونی همتون و مرسی ازینکه نبودم بهم سر زدید...

بخدا همش به یادتون بودم...

دوم اینکه جاتون خالی حسابی بهم خوش گذشت.

وووووووووای که چقدر هوا خوب بود اونجا...(حالا به جز فاکتور آلودگی تهران)

شب آخری رو که بارون میومد که دیگه محشر بود...

وقتی داشتیم بر میگشتیم حسابی دپرس شده بودم،

آجیمم همینطور...

همش عزاگرفته بودیم داریم سمت گرما دوباره

هرچند این روزا هوا خیلی بهتر شده و دیگه داغ نیست.

کلا ...خوب بود و روحیم عوض شد یه کمی...

یه چیز دیگه...

آقا تازه یادم اومده فردا دوتا میان ترم دارم

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 17:44 توسط یه دختر آسمونی| |

سلام به روی شسته  و ملوس همتون....خووووووووووبید؟؟؟؟

ای منم بد نیستم شکر خدا...البته بگم که خوشحالم چون فردا یعنی دوشنبه دارم میرم تهران،کرج...

آخ جون آخ جون...سرما...خنکی...امروز صبح که بیدار شدم برم دانشگاه ،اخبارو شنیدم که درمورد سردی و برف و...تو بعضی شهرها حرف میزد.یهوووو حس کردم وااای چقدر دلم واسه پوشیدن پالتو،شال و کلاه و...تنگ شده...اووووووم کی میشه زمستون شه لااقل یه ذره سرمارو حس کنیم.

پس همتونو به خدای بزرگ میسپاااااااااااااارم...خدایا مواظب دوستام باش تا بیام

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 17:8 توسط یه دختر آسمونی| |

ال سی دی گوشی مبارک هم ترکید همینو کم داشتم .به در..... اصلا فدای تک تک تار موهای هممون یه ربع به دو شدو هنوز بیدارم...

خدایا این همه فکرو ازم دور کن...اصلا مغزم مال خودت عزیزم نخواستم

تازه چقدم ناراحتم...انگار...نه؟؟؟؟ اووووووووووووم

بیخود ...بیخود....اصلا چه معنی میده دختر تا این وقت شب بیدار بمونه؟؟؟؟هاااااااا؟؟؟

کی گفته من بیدارم... الکی مهمل نگو خاتووون

ببین !!!!

من خوابم

دختر به این خوبی آخه کی دیده؟؟؟

کی دیده؟؟؟؟

 

 

نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1390ساعت 1:50 توسط یه دختر آسمونی|

امروز تو کارگاه ابزار و ماشین آلات ،درحالی که استاد مشغول توضیح درس بود و من مثل همیشه مجبور به گوش کردن  این درس که بدترین درسمه بودم ،یهو حواسم پرت شد به یه موجود کوچولو  که کنار پام

کلی وووول خورد و یهو رفت کنار پای استاد گرامی....وقتی با دقت به زیر پای استادمون نگاه کردم دیدم که   به به ...ببین کی اینجاس....آقا موش عزیز و البته تمیز 

یهو خندیدم...

استاد بهم نگاهی انداخت و گفت؟؟؟

خوب خانوم مهندس حالا که شما امروز زیاد حواست به درسه  طرز کار موتور چهار زمانه و پیستون رو توضیح بده ببینم...

خیلی خونسرد گفتم :استاد مووووووووووش.

چی؟؟؟؟موش دیگه چیه؟؟؟یعنی چی؟؟؟؟پرسیدم طرز کار موتور چهار زمانه...

معذرت میخوام استاد ،اما موش همونیه که الان زیرپاتونه...

نگاه کردن استاد به زیر پاش و ...

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای جاتون خالی

دختر بود که کیف و چادر و انداخته بود دور و ایستاده بود رو صندلیش...خیلی از پسرای تیتیشم فرار میکردن سمت در خروجی .یکی از دوستامم که خاکی خاکی شده بود چون افتاده بود کف زمین تو اون

همه شلوغی،و منم به قول محمد،دوست عزیز وبلاگیم مثل یه دوست خوب بلندش کردم از روی زمین، البته بعد از اینکه حسابی خندیدم بهش طفلک

اینقدر دخترا جیغ زدن تو کارگاه به اون بزرگی که تمام خدمه و دانشجوهای بیرون و چند تا از اساتید دیگه ریختن داخل ببینن چه خبره...

که بالاخره یکی از پسرای مثلا پهلوون پیدا شد و آقا موشه دار فانی رو وداع گفتنیم ساعتی طول کشید تا کلاس وضعیت مثلا عادی پیدا کرد

استاد با لبخند نگاهی بهم کرد و پرسید؟؟؟؟

اول خوب اطراف منو چک کن و بعد طرز کار موتور چهار زمانه رو بگوو...راستی من چرا از موش نترسیدم؟؟؟؟خودمم تعجب کردم چطوری اون همه یخمک شدم یهو

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 22:2 توسط یه دختر آسمونی| |

روزی، یک پدر روستایی با پسر پانزده ساله‌اش وارد یک مرکز تجاری میشوند. پسر متوّجه دو دیوار براق نقره‌ای رنگ میشود که به شکل کشویی از هم جدا شدند و دوباره بهم چسبیدند، از پدر میپرسد، این چیست؟؟؟؟

 پدر که تا به حال در عمرش آسانسور ندیده میگوید پسرم، من تا کنون چنین چیزی ندیدم، و نمیدانم.در همین موقع آنها زنی بسیار چاق را میبینند که با صندلی چرخدارش به آن دیوار نقره‌ای نزدیک شد با انگشتش چیزی را روی دیوار فشار داد، دیوارهاي براق از هم جدا شدند، آن زن خود را بزحمت وارد اطاقکی کرد، دیوار بسته شد، پدر و پسر، هر دو چشمشان به شماره‌هائی بالای آسانسور افتاد که ازیک شروع و بتدریج تا سی‌ رفت، هر دو خیلی‌ متعجب تماشا میکردند که ناگهان، دیدند شماره‌ها بطور معکوس و بسرعت کم شدند تا رسید به یک، دراین وقت دیوار نقره‌ای باز شد، و آنها حیرت زده دیدند، دختر ۲۴ ساله موطلایی بسیار زیبا و ظریف، با طنازی از آن اطاقک خارج شد.
پدر در حالی که نمیتوانست چشم از آن دختر بردارد، به آهستگی، به پسرش گفت: پسرم، زود برو مادرت را بیار اینجا!!!

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 23:25 توسط یه دختر آسمونی| |

عجیب ترین تست روانشناسی جهان

 

سوالی که در پایین مشاهده می کنید یک تست روانشناسی مخصوص و ویژه است

متن را با دقت بخوانید تک تک کلمات در جواب نهایی تأثیر دارند .

            

یک زن در مراسم ختم مادر خود مردی را می بیند که

قبلا او را نمی شناخت . او باخود اندیشید که این مرد

بسیار جذاب است . او با خود گفت او همان مرد

رویایی من است و در همان جا عاشق او می شود .

اما هیچکاه از او تقاضای شماره نمی کند و دیگر آن

مرد را نمی بیند . چند روز بعد او خواهر خود را

می کشد .

 

به نظر شما انگیزه او از قتل خواهر خود چه بوده است ؟

چند دقیقه با خود فکر کنید و پاسخ صحیح :

 و اما پاسخ :


:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 16:8 توسط یه دختر آسمونی| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

 فال حافظ - فروشگاه اینترنتی - قالب وبلاگ